دلم گرفته میدونم که میدونی چرا
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي
چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته
خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قد تا آسمون راهه
من از تکرار بيزارم از اين لبخند پژمرده
از اين احساس ياسي که تو رو از خاطرم برده
به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه ي خوابُ
چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا ميرم کجاي جاده دلتنگه
ميخام عاشق بشم اما تب دنيا نمي زاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره
خودم و به خنده می زنم خودم و به گریه می زنم می خوام فراموشت کنم اما نمیشه می خوام که از تو رد بشم می خوام که با تو بد بشم اما دلم راضی نشد بی تو نمیشه عکست همیشه رو به روم زل می زنم به رو به روم فکر می کنم کنارمی اما چه فایده دلم به دریا می زنم بیام بگم دوست دارم تا می رسم به رو به روت بازم نمیشه خودم و به خنده می زنم خودم و به گریه می زنم می خوام فراموشت کنم اما نمیشه از دل تو رونده شدم مهمون ناخونده شدم با اینکه نیستی حس خواستنت باهامه حس می کنم کنارتم زنده به انتظارتم خودت که نیستی ولی خاطرت باهامه!!!!

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیمبا سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند
با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق
که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر
من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز
تاب دوری مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید
معجزاتی بکند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
من گمان میکردم،
نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد
من حلالیت بسیار، که باید طلبم
من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل
باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب
راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام
قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟
او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست
و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم، بر جای گذاشت
رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار، بماند
دست من از لبه تخت، به پایین افتاد
قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید
خبر رفتن من را، به عزیزانم داد
وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند
باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست
رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند
جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست
او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،
تا که جبران کند او
اشک بر روی پتو میبارید
گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،
فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس
یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمی دست برادر را،
احساس نمی کردم هیچ
باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند
یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی
سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست برود
و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند
دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود
از نجابت هایم، از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت: اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند
حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات
روح منم غلغلکش می آمد
گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور
دیگر بودست
اندکی عرفانی و کمی روحانی
و بشارت دادم که سفر نزدیک است
شانس آوردم من، مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده، نبود
یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم
و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است
یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من
گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد
و ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد
آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمین
چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم
تا بیاید، که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز
آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند
گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،
فرصتی میخواهم
خبر آورد مرا، میشود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا میخواهند
فرصتی هست مرا، میشود برگردم
من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن
اگر او زنده هنوز است، که باید برویم
اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم
عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟
آه یادم آمد
صله مرحومان!!!
واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،
همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟
تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟
چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست
زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:
چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟
چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟
به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن
اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،
تو را می خواهمت، ای دوست
جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست
خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست
عشق
نیز مانند تمام چیزهای دیگر این جهان بدون دست کم مقداری شیمیو فیزیک
نمیتواند وجود داشته باشد. همانطور که یک بار دانشمندی با بد گمانی گفته
بود، پیکان های کیوپید، خدای عشق، چنانچه ابتدا به ماده شیمیایی با نام
غیر رومانتیک و نه چندان خیال انگیز فنیل اتیل آمین آغشته نمیشد، هرگز
موثر واقع نمیشد.
بدون اکسی توسین نیز واکنش های بدن انسان هرگز به خلق تراژدی هایی همچون رمئو وژولیت نمیانجامید.
البته
هورمون های استروئیدی نظیر استروژن ( estrogen ) و تستوسترون (
testosterone ) در رابطه جنسی نقشی حیاتی ایفا میکنند و بدون آنها شاید
هرگز وارد قلمرو پرخطر عشق واقعی نمیشدیم. اما مشهورترین ماده شیمیایی
مربوط به عشق همان فنیل اتیل آمین
(
phenylethylamine ) یا PEA است، نوعی آمین که به طور طبیعی در مغز تولید
میشود. PEA یک آمفتامین طبیعی، شبیه داروهای موجود در بازار است و
میتواند موجب تحریکات مشابهی شود. این همان ماده ای است که احساساتی همچون
پرواز کردن در آسمان و بر فراز جهان بودن ناشی از کشش به سوی معشوق را در
شما پدید میآورد و همان که انرژی لازم برای بیدار ماندن تا صبح و مغازله
های تلفنی را تامین میکند. عشق چیست این ماده که در اصطلاح مولکول عشق
نیز نامیده میشود در نتیجه یک سری اعمال ساده فریبنده همچون تلاقی دو
نگاه یا تماس دو دست از مغز ترشح میشود. هیجانات سرگیجه آور، ضربان تند
قلب و نفس زدن های بریده بریده و همه اینها متاسفانه چیزی جز نشانه های
بالینی مصرف بیش از حد این ماده شیمیایی در بدن فرد عاشق نیستند.
ممکن
است کسانی به این مولکول عشق معتاد شوند. آنها به مقادیر زیاد مواد
آمفتامین مانند دوپامین، نور اپی نفرین ( norepinephrine ) و فنیل اتیل
آمین نیاز دارند. از آنجا که بدن نسبت به این مواد شیمایی مقاومت پیدا
میکند، برای رسیدن به همان درجه از حال، مقدار مصرف این افراد رفته رفته
افزایش پیدا میکند. از این رو برای برآوردن نیاز خود ناگزیر ند روابطشان
را مداوم تجدید کنند. از انجام بعضی فعالیت های پرتنش نظیر سقوط آزاد از
هواپیما پیش از بازکردن چتر نجات یا با خوردن شکلات نیز میتوان مقداری
PEA دریافت کرد. شاید به همین دلیل باشد که شکلات هدیه مناسبی برای روز
والنتاین ( روز عشاق ) به شمار میآید. یکی از موادی که همراه PEA آزاد
میشود ماده شیمیایی عصبی دوپامین ( dopamine ) است. پژوهشی که چندی پیش در
دانشگاه ایموری انجام شد نشان میدهد که ول های ماده ( نوعی جونده کوچک )
در پاسخ به ازاد شدن دوپامین در مغزشان جفت خویش را انتخاب میکنند. وقتی
در حضور یک ول نر به آنها دوپامین تزریق میشود، بعدا در میان جمعی از
نرها فقط او را انتخاب خواهد کرد.
عشق جدیدترین کشف، آرایش مولکول ها
دراین ترکیب شیمیایی است و این تمام جهان را هیجان زده کرده زیرا اکنون
همچون جادوگران زمان قدیم، ما هم میتوانیم معجون عشق بسازیم. به عبارت
دیگر انسان اکنون در ابتدای راه جداسازی این ترکیب شیمیایی و ساخت
داروهایی است که میتواند موجب این واکنش ها در ما شوند. یعنی دارو را مصرف
میکنید و بعد عاشق اولین کسی میشوید که میبینید. تصور کنید جهان با چه
افتضاحی روبه رو خواهد شد. اما دانشمندان میگویند در حال حاضر از این کشف
میتوان در تنظیم بعضی واکنش های شیمیایی دیگر یا درمان بیماری ها یا پژوهش
های سودمند تر دیگر استفاده کرد. با این همه چه چیزی سودمندتر از آنکه
بتوانید با خوردن یک دارو کسی که دوستش دارید را عاشق خود کنید؟ اما در
حال حاضر پژوهش هایی که روی مولکول فنیل اتیل آمین صورت میگیرد، میتواند
در ازمون مواد شیمیائی وابسته به بیماری های ذهنی از جمله بیماری
پارکینسون فوق العالده موثر باشد.
آنچه در باره عشق میدانیم هنوز
عمدتا خارج از کنترل ماست. برای مثال شیفتگی ظاهرا نخستین مرحله عاشق شدن
است، کششی اجتناب ناپذیر به سوی معشوق. این جذبه موجب ترشح انفجاری مواد
شیمیایی عصبی بسیار شبیه به آدرنالین میشود. با کمک فنیل اتیل آمین ( که
سرعت جریان تبادل اطلاعات میان سلولها را افزایش میدهد )،
دوپامین
( که ما را برافروخته میسازد و باعث میشود در نتیجه گرمای محبت احساس
خوبی داشته باشیم ) و نور اپی نفرین ( که موجب تولید ادرنالین میشود )،
کاری میکند که جهان به کام ما باشد، چشم هایمان آکنده از برق عشق شود و
قلبمان تندتر بتپد.
مقادیر
زیاد دوپامین به ترشح نور اپی نفرین بیشتر میانجامد که تمرکز، حافظه
کوتاه مدت، بیش فعالی، بیخوابی و رفتار جهت دار را تقویت میکند. به عبارت
دیگر دو طرف در این مرحله از عشق، به شدت روی رابطه خویش تمرکز دارند و به
اغلب چیزهای دیگر توجهی نمیکنند. تبیین محتمل دیگر برای این تمرکز شدید و
نگاه دلخواه که در مرحله جذبه دیده میشود، توسط پژوهشگران یونیورستی کالج
لندن ارائه شده است. آنها کشف کرده اند که افراد عاشق، سروتونین (
cerotonin ) کمتری دارند و دیگر اینکه مدارهای عصبی مرتبط با ارزیابی
دیگران در آنها سرکوب شده است. این مقدار اندک سروتونین همان چیزی است که
در افراد مبتلا به اختلال وسواس فکری - عملی دیده میشود و این احتمالا
تبیین میکند که چرا عاشق در باره معشوق خویش این همه وسواس فکری دارد.
عشق
دوپامین به نوبه خود تولید اکسی توسین ( oxytocin ) را تحریک میکند که
گاهی « ماده شیمیایی آغوش » نامیده میشود. اکسی توسین بیش از همه به نقشی
که در ایجاد انقباض حین زایمان و کمک به شیردهی نوزاد دارد شناخته میشود.
دانشمندان اکنون بر این باورند که هر دوجنس هنگام آغوش و نوازش این هورمون
پرورشی را ترشح میکنند و میزان آن در زمان ارگاسم ( اوج لذت جنسی ) به
اوج میرسد.
اکسی توسین نیاز به در آغوش گرفتن را در عشاق بوجود میآورد و سبب میشود که تماس نزدیک با جفت افزایش یابد.
به
گفته پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا در سان فرانسیسکو، هورمون اکسی توسین «
در ارتباط با توانایی حفظ روابط سالم بین اشخاص و مرز بندی های روان
شناختی سالم با افراد دیگر است. » وقتی در هنگام ارگاسم ترشح میشود، به
تدریج یک پیوند عاطفی ایجاد میکند. هرچه رابطه جنسی بیشتر شود، این پیوند
هم قوی تر میشود.
به این ترتیب دو طرف به هم عادت میکنند. به همین
دلیل است که جدا شدن این قدر کار دشواری است. حتی وقتی واقعا دیگر علاقه
ای به طرف مقابل ندارید و میدانید که باید اورا ترک کنید، اغلب احساس
میکنید که « نمیتوانید ». چرا؟ زیرا به او اعتیاد شیمیایی پیدا کرده اید.
ترک اکسی توسین وقتی که شما را به فرد نامناسبی قلاب کرده باشد، میتواند
حتی از ترک هروئین هم دشوارتر باشد. در واقع مسکن اکسی کانتین ( oxycontin
) که ساختاری مشابه اکسی توسین دارد، یکی از اعتیاد آور ترین داروها به
شمار میآید.
در دنیای پیام های شیمیایی، انسان به لحاظ علمییک گونه تک همسر( monogamus ) به شمار نمیآید؛
ما
در میان آن 3 درصد از گونه هایی که تک همسراند جایی نداریم. گونه هایی که
تا آخر با همسرشان میمانند معمولا دارای مقدار زیادی از یک ماده شیمیایی
دیگر به نام وازوپرسین ( vasopressin ) هستند که در اصطلاح هورمون تک
همسری نامیده میشود.
عشق در آزمایش هایی که در آنها این هورمون
به مردان تزریق شده تمام شواهد مورد نیاز به دست آمده است. جدا کردن مردان
پیش از آمیزش نشان داد که پیش از آمیزش نسبت به تمام زنان بی تفاوت بودند.
در حالی که 24 ساعت پس از آن ورق بر میگردد و حسادت های شوهرانه نیز آغاز
میشود.
به
این ترتیب وازوپروسین که درواقع یک هورمون ضد ادارای است، با تشکیل رابطه
تک همسری بلند مدت در ارتباط است. دکتر فیشر معتقد است که اکسی توسین و
وازوپروسین با مسیرهای دوپامین و نور اپی نفرین در مغز تداخل میکنند.
شاید به همین دلیل باشد که با افزایش دلبستگی عشق شور انگیز کمرنگ میشود.
دانشمندان میگویند که پس از دوره معینی که بین یک سال و نیم تا چهار سال طول میکشد، بدن فرد به محرک های عشقی عادت میکند.
پس
از ایجا مقاومت در برابر مواد انگیزاننده ای همچون PEA، عشق شورانگیز به
سردی میگراید و تبدیل به چیزی میشود که هلن فیشر در کتاب « آناتومیعشق
» دلبستگی مینامد. در این مرحله مغز شما شروع به تولید اندورفین (
Endorphin ) میکند. این افیون مغز بیشتر شبیه مورفین هستند تا آمفتامین و
بیشتر مخدر هستند تا محرک. فیشر میگوید: « برخلاف PEA، اندورفین ها ذهن
را ساکت میکنند و به تدریج میکشند.» از این رو آنچه گاهی « اضطراب جدایی
» نامیده میشود در عمل ممکن است نوعی کنار گذاشتن مخدر باشد.
نرخ طلاق در سالهای چهارم ازدواج به اوج خود میرسد.
در این زمان شالوده هایی شیمیایی عشق شورانگیز فرو میریزد. شاید نام فیلم کلاسیک مریلین مونرو، « خارش هفت ساله » را باید « خارش چهارساله » میگذاشتند. ناگهان ایرداهای همسرتان را میبینید. تعجب میکنید که چرا عوض شده است. در واقع همسر شما احتمالا به هیچ وجه تغییر نکرده است؛ موضوع فقط این است که اکنون میتوانید اورا بی پرده ببینید نه از پشت شیشه رنگی هورمون ها.
در
این مرحله رابطه یا آنقدر قوی است که ادامه یابد یا به همین جا ختم
میشود. برای مثال اندورفین ها هنوز میتوانند به فرد احساس خوشبختی و
امنیت بدهند.عشق علاوه بر این اکسی توسین نیز هنوز در هنگام رابطه جنسی
آزاد میشود و احساس رضایت و تعلق ایجاد میکند. وازوپروسین نیز به کمکتان
میآید و همچنان در ایجاد وابستگی نقش بازی میکند. غم ناشی از مرگ همسر
نیز کار اندورفین هاست که در شخص اشتیاق با هم بودن به وجود میآورند.
در
پایان باید گفت که حتی دانشمندان سرسخت نیز میپذیرند که شیمیهمه چیز
نیست. فرهنگ، شرایط، شخصیت و دهها متغییر دیگر کمک میکنند تصمیم بگیریم
به چه کسی توجه کنیم و در چه زمانی بی تفاوت بمانیم. پس تلاش نکنید که
احساس عاشقانه را در زیر زمین آزمایشگاه شیمیخلق کنید، بلکه تمام تلاشتان
را بکنید تا از فرصتی که زندگی به شما میدهد به بهترین شکل استفاده کنید.
- یکی می پرسد: اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آن که باید باشونیست...
- باخون غم نوشتم غربت مکان مانیست/ ازیاد بردن دوست هرگزمرام مانیست.
- من اسیر خنده هاتم نه اسیر گریه هات/ من همون سنگ صبورم نه رفیق نیمه رات..
- انواع چیپس: فلفلی مثل چشمت، سرکه ای مثل اشکت، ساده مثل قلبت، نمکی مثل حرفات!!
- تا نباشد جدایی ها، کس نداند قدر یاران/ کویر خشک می داند، بهای قطره ی باران...
- زندگی یعنی ناخواسته به دنیا آمدن، مخفیانه گریستن، دیوانه وار عشق ورزیدن و عاقبت در حسرت آنچه دل می خواهد و منطق نمی پذیرد، سوختن...
- سخت است که می نوش کس دیگر بود/ شمع شب خاموش کس دیگر بود/ سخت است با یاد کسی که دوستش داری/ یک عمر در آغوش کس دیگر بود...
- عمیق ترین درد در زندگی، مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی...
- دلتنگی آخر دوست داشتنه!! به اندازه ی تموم دلتنگی های دنیا دوستت دارم...
- وقتی کسی به دل نشست/ نشستنش مقدس است/ حتی اگر نخواهدت/ نفس کشیدنش بس است...
- می دونی تو مثل چی هستی؟ مثل یک تصادف وحشتناک که کشته مرده زیاد داری.!!
- عشق، عشق لاتی! آبجو با عرق قاطی، 6ماه زندان، بی ملاقاتی.. ما نمی گیم لاتیم، ولی خواییش خاطرخاتیم..!!
- کاش حوله بودم آویزان بر میخ اتاقت/ تا هر روز صبح قبل از همه صورتت را می بوسیدم.!!
- دوست داشتن دل می خواد نه دلیل/ از ته دل دوستت دارم بدون دلیل..!!
- قد هزار تا آب نبات، به خاطر رنگ لبات، از راه دور بهت می گم، تموم زندگیم فدات.!!
- شبی پرسیدمش از بی قراری/ که غیر از من کسی را دوست داری؟ دو چشمش از خجالت بر هم افتاد/ میان اشک هایش گفت: آری...
- دریا هر چه قدر دور بشه، ساحل باز هم کنارش می مونه!! پس ساحلتم دریای من..!!
- وقتی گفتی به اندازه ی برگای درخت سیب خونمون دوستت دارم، اونقدر خوشحال شدم که یادم رفت زمستونه..!!
- یه زغال بر می دارم و دورت خط می کشم و می نویسم: این بی معرفت تموم دنیای منه!!
- اگه عشقت کورم کنه مهم نیست، حس بودنت قشنگتر از دیدن دنیاست..!!
- آدما از آدما زود سیر می شن/ آدما از عشقاشون دلگیر می شن/ آدما رو عشقاشون پا می زارن/ آدما، آدمو تنها میزارن..
- آدما همیشه از این می ترسن که بعد از مرگشون فراموش بشن، اما چه قدر سخته زنده باشی و فراموش بشی..!!
- مهرت ای دوست زمانی ز دلم پاک شود/ که همه پیکرمن زیر زمین خاک شود...
- تو را با تیشه ی عشقم میان مرمر قلبم تراشیدم/ از آن پس من تو را چون بت پرستیدم..
- زندگی سوختن و ساختن است/ زندگی تجربه آموختن است/ زندگی کهنه غماری بیش نیست/ چه غماری که همش باختن است....
- به امید چتر فردایت خیس بارانم/ از طلوع عشق تا غروب سرنوشت دوستت دارم...
- همیشه دور بودن به معنای فراموش کردن نیست/ گاهی فرصتی است برای عاشق شدن...
- از آسمون زنگ زدن که قشنگترین ستارشون گم شده، نگرانت شدم. پیام دادم ببینم کجایی که آسمونی ها همه دارن دنبال ستاره ی من می گردن..؟؟
- در بیکران دور/ در روزگار نور/ در شهر بی عبور/ زیر درخت مهر/ بر روی سنگ کور/ با جوهر سرشت/ با دست سرنوشت/ حرفی نوشته بود: آرامگاه عشق...
- هزار تا رگ دارم و هزار تا رفیق، اما تو شاهرگی و تک رفیق...
- در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را/ تو گل ناز منی از دور می بوسم تو را....
- از دوستان عزیزی که sms جدید ندارند، بوس هم پذیرفته می شود. آدرس ما: www داد داد، نداد به زور می گیریم..!!
- پت! پت! پت! پت! پت! این صدای موتور قلبمه که از دوریت به پت پت افتاده.!!
- و چنین گفت، زردشت: اگر کلید قلبی را نداری، قفلش نکن/ اگر کسی را دوست داری، خردش نکن/ اگر دستی را گرفتی، رهایش نکن/ مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد، زندگی با دلت نکند...
- هر چی زدم بی تو دلم وا نشد/ جز تو کسی، باب دل ما نشد/ هر چی پرستو شدم و پر زدم، هم نفسی مثل تو پیدا نشد...
- پیداست هنوز شقایق نشدی/ زندانی زندان دقایق نشدی/ وقتی که مرا از دلخود می رانی/ یعنی که تو هیچوقت عاشق نشدی...
- گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی! ای قدیمی! ای خوب! تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم...
- زندگی سه لحظه اش زیباست: دیدن تو، خندیدن تو، بوسیدن تو...!!